عبدالله مستوفى
465
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
حاجى فخر الملك است ، كه در محاذى تكيهء سرتخت ، به اين گذر باز مىشود . كوچهء چهارم كوچهء نصير الدوله ( بدر ) است كه آن هم بگذر سرتخت ، ميرود . كوچهء پنجم كوچهء بنبستى باسم كوچهء آقا عزيز است كه در اين كوچه خانههاى قديم مشير السلطنه واقع مىباشد . اين خانهها را ميفروختند . مدرس پولهاى خود را از صندوق مباشرت مجلس گرفت ، و مبلغى هم قرض كرد ، و اين خانهها را يك جا خريد . يكدست آن را مجزى و تعمير كرد و فروخت و از قيمت آن هم قرض خود را داد ، و مازاد آن را به مصرف تعميرات دست ديگر رساند . اين حياط دو تا خلوت هم ، در عقب داشت كه ممكن بود بكوچهء نصير الدوله در پيدا كرده و عليحده از آنها استفاده شود ، و اين خانه خانهء مدرس شد . در اين اواخر ، شاه توليت و تدريس مدرسهء سپهسالار را هم بمدرس داده ، و مدرس در تمام كردن نازككاريهاى مقصورهء بزرگ و ساير قسمتهاى اين مدرسه هم ، زحماتى كشيد حق التدريس و حق التوليهء مدرسه وجه معتنابهى بود ، ولى سيد از آن استفاده نميكرد . بنابراين در زندگانى شخصى او تفاوتى حاصل نشد . همان فرش و گليم ، همان كاسه و كوزه ، و همان كلك و كاسه تنباكو اسباب زندگى او را تشكيل ميداد ، و لباسش همان بود كه بود . فقط چيزى كه اضافه شده ، و آن هم بواسطهء زيادى صادر و وارد خانه و ناگزير بود ، يك قالى سه در چهار و يكنفر نوكر بود . قالى را ظهرها براى خواب سيد در زير زمين ، و عصرها در سمت سايهء حيات ، ميافكندند كه براى واردين كه اكثر از رجال و اعيان بودند ، محل نشستنى باشد . نوكر هم ، مثل رفيق ، و در محضرش نشسته و شايد با او هم غذا هم ميشد . بطوريكه معلوم نبود ، اين شخص نوكر است ، يا از راه ارادت به سيد بزرگوار خدمت مىكند . ولى سيد عبد الباقى ، كه حالا جوان شانزده هفده سالهاى شده ، و مدرسهء طب ميرود ، از حيث لباس و سرووضع كامل است . مدرس روزى بديدار سيدى كه از افراد يكى از خانوادههاى اهل علم ولى از رديف العلماها بود رفت . دختر صاحبخانه با چادر نماز براى سيد چاى آورد ، و برحسب تصادف نظر سيد به دختر افتاد ؛ و از پدرش خواستگارى كرد ، و پدر ، دختر بزرگترى داشت كه از كوچكتر زشتتر بود ، در موقع عقد ، خانمبزرگ را بجاى خانم كوچك نشاند . بعد از عقد كه سيد براى ديدار معقودهء خود بخانهء پدرزن رفت ، و مطلب را معلوم كرد ، چون عقد فضولى بود ، آن را امضاء نكرده و اين ازدواج سرنگرفت . بنابراين سيد خانه پيدا كرده بود ، اما زندگى نداشت . در پائيز 1300 ، مدرس ، با نداشتن پرستار ، مبتلا بحصبهء سختى شد ، كه چندين روز بىهوش و گوش افتاده بود ، سردار سپه خبر شد ، و به حساب خود موقع را براى شكار كردن اين شخصيت افسونناپذير ، و وابسته كردن او به خود ، مناسب ديد . محمود آقا - خان انصارى حاكم نظامى تهران ، را مأمور مواظبت و پرستارى سيد كرد . چند بارى كه بعيادت سيد رفتم ميديدم كه حاكم نظامى شهر ، با دقت به تمام جزئيات معالجهء او رسيدگى